تبليغاتX
DisH DisH DisH

وقتی یه اتفاق خوب برات میفته،پشت سرتو نگاه کن

اما وقتی یه اتفاق بد برات میفته،کنارتو نگاه کن.

مطمئن باش انتخاب داری

+ نوشته شده در چهارشنبه 11 شهریور1388ساعت 3:33 توسط NaviD.TarSoO |

بر سر هر سر شکستن اول،کینه و داغ و نفرین و آه و سر از کجاها به در اوردن

سازش این بار مصیبت است و هراس و داغ و دیوار و آه و دل از چه جاها به دست اوردن

این بار که من را در من بدیدی،یا خوابی و از خوابت پریدی،یا فیلمی از روزهای بگذشته دیدی

سرخط عبرت عبارت است از یک دفتر گم با چند کلید پر از نشانی؛درهایی بی قفل اما شکسته

این قافیه هم در پشت آن است

بله! نشسته!

هم کمی خسته،هم بغض شکسته

عبرتی همچون صدای دریا در تشت حمام،مثال نرمی یک بالش پر پس از مرگ قو

آهووووووووووووووووووووووووووو

گرگی می خزد،زوزه میکشد،چمن می خورد

+ نوشته شده در دوشنبه 29 تیر1388ساعت 21:56 توسط NaviD.TarSoO |

در انتظارٍ انتظارٍ انگار

اونی که هر لحظه داره میمیره

اونی که هر لحظه براش یه آبره

اونی که تو ثانیه هاش شکنجست

سیر نزولی داره این دقایق

یه خط صاف! حتی تو دفترش نیست

یک گل رز! حتی توی کیفش نیست

یه روزایی آرزو بود کیف کولش

یه روزیم افتاد و رفت ته چاه

+ نوشته شده در یکشنبه 3 خرداد1388ساعت 20:52 توسط NaviD.TarSoO

من تمام روزهایم خستگی کردمو افتادمو لرزیدمو ترسیدم از اینکه نشود روزی بٍٍٍٍٍگریم

گرچه از قطره ی اشکم هر صدایی،هر نگاهی،می شود بگذشته از هر در

من چون این دیوانه ام هر روز و هر روز خسته ام

من که تا دیروز و امروز و صبا هم زنده ام،بر سر دیوار و سقف راه میروم

"شایدی" شاید بیاید در نگاه

این همان افسانه ی تلخ شباست

+ نوشته شده در یکشنبه 6 اردیبهشت1388ساعت 20:17 توسط NaviD.TarSoO |

یه دست دارم سیاه،سیاه

سیاه تر از هر رنگی و هر اشتباه

دستی که باش صدا رو سازش میکنم

به عنوان یه قرص خواب کمک میخوام هر شب ازش

به خاطر طهارت چشم و دلم،فعلا" باهاش تا میکنم

عادت شده برام یه جور!

حتی نخوام بازم میخوام

این نه منم نه دستمه

نه خردمو نه خستم،نه خوردمو نه مستم!

فقط گاهی هلاکم

من همینم،همین همین که هستم

اون جای دور بود که میخواستم برم؟

اونجا برم دردم مداوا میشه

دستام که هیچ،دنیام دگرگون میشه

 

+ نوشته شده در دوشنبه 31 فروردین1388ساعت 1:14 توسط NaviD.TarSoO |

میگیم من مسلمون نیستم،اصلا من کافر!

تو خدا پرست،تو مومن،پس یکم فکر کن بعد جواب بده

شنیدی که میگن دلیل ظهور نکردن امام زمان اینه که مردم دنیا همه باید آمادگی خودشونو نشون بدن،گناه نکنن،یار واقعی امام باشن!

زمان های قدیم،موقع هایی که 11 تا امام بود برای مردم(البته اینطور که میگن! راست و دروغش بمونه گردن اونایی که قران رو غلط کردن) مگه گناهکار وجود نداشت؟ اون موقع که بت پرست هم بود! اما امام های زمان خودشونم بودن که راهنماییشون کنن!

اونوقت ما که تو این دنیای پر از کثیفی زندگی میکنیم،هیچ کس نیست که راهکار بهمون بده!

من میگم مهدی وجود خارجی نداره!

اینا همش چرته که میگن بین ماها را میره و حواسش به کارهامون هست!

بخدا این حرفارو که میزنم خندم میگیره!

به اونایی که سنشون بیشتر منه و هنوز از ترس اینکه کفر نگفته باشنو خدا کانگوروشون نکنه جرات نمیکنن حتی به این حقایق فکر کنن،چه برسه به اینکه در موردشون نظرشونو به دیگران بگن!

حداقل اینو بدون که کافر به کسی میگن که برای خدا شریک قرار میده!

یعنی دقیق کسایی که میرن مشهد از در صحن رو میبوسن تا برسه به سنگی که ورودی حرمه!

آخه آدم،بشر،عقل کل،کافر،اون جایی رو که تو لباتو؛جایی که باهاشون آب میخوری،بچتو میبوسی،غذا میخوری؛مادرتو میبوسی،حیف نیست بذاری جایی که روزی بیشتر از یک میلیارد بار پای جورابی،دست چرک ازش رد میشه!

اینجور آدما کافرن که رضا رو میپرستن،نه زیارت میکنن به عنوان کسی که به خدا نزدیکه و حرمتی پیشش داره!

نه منی که دوست دارم حقیقتو بدونم تا نمازمو بخونم!

من پدربزرگمو ندیدم! یعنی وقتی مرد من به دنیا نیومده بودم!

تا الان که 18 سالمه یه بار بیشتر نرفتم سر قبرش،همون یه بارم اصلا گریه نکردم! چون نمی تونستم،چون اصلا احساسی بهش نداشتم،چون ندیده بودمش! چون نمیشناختمش!

اونوقت چطور میشه وقتی یه نوحه خون از علی اصغر میگه،از مرگش میگه،از کوچیکیش میگه،همه زار زار گریه میکنن؟!

نمیگم امام حسین! چون بالاخره از اون یه حرفایی شنیدیم!(راست یا دروغ)

این گریه ها به 3دلیل کاملا مشخصه.

1-یاد بدبختی هاشون می افتنو گریه میکنن

2-اینقدر بعضی کله تایری ها مغزشونو شستشو دادن که نمیتونن تشخیص بدن حقیقتو!

3-شنیدن که اگه برای امام حسین گریه کنن،اون دنیا امام حسین میاد شفاعتشونو میکنه!(بابا بخدا خنده داره این فکر!!! یعنی امام حسین گفته که تو برا من گریه کن من میام اون دنیا برات پارتی بازی! آخه اگه اینجورم باشه،پارتی چند نفرو میخواد به جون بخره!!!)

فکر کن فکر کن

حقیقت سریعتر از پشیز از لای در میگذره

بعد از این منم از هرچی از کسی میشنوم،سریع میشکنم

باورش کمی از حرف لباس شویی سخت تر تره

دنبال قافیه هام نگرد تو شعرم،اگه ماجد بودی؛ساکت نبودی!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 20 شهریور1387ساعت 10:21 توسط NaviD.TarSoO |

می خوام برم یه جای دور، یه جای بی آب و درخت، یه جای بی شیء و صدا، جایی که در باز نکنم، ستاره تو شباش نیاد، صدای ناله ی خودم، توی جیبم قایم کنم؛ هر چی که از دنیا دیدم!

اونجا دیگه کامپیوتر تو خلوتم راه نداره، کفشامو پس میخوام چیکار؛ لباس بپوشم یا لخت برم؟

بسه دیگه که کیف رو کول، بسه دیگه کلید تو قفل، بسه دیگه جوراب تو پا!

خونه بسه، خونه بسه.

زیاد نمیرم دور دورا، شمال برم جنوب تو راست، مغرب برم شرقم میرم، تو هر کجاش، خدا خداست.

اونجا دیگه قافیه ها بی حوصلن؛ تشنه ی آب، پس شعرامم اونجا دیگه قافیه لازم ندارن!

اونجا همش عرق می ریزه از تنم،نفرین به باد نفرین به آب!

اونجا دیگه ناخن پام با دندونم کنده میشه.

کلیدامو کیف سیدیام بمونه از من یادگار.

+ نوشته شده در سه شنبه 1 مرداد1387ساعت 11:52 توسط NaviD.TarSoO |

من فهمیدم همیشه خوبها،خوب نیستن و همینطور همیشه بدها،عمو لولو! چون خیلی ها رو دیدم که سوار اتوبوس شدن اما تو جیبشون بلیط هواپیماست! تو کلمه ی سلام خیلی ها "خ" خدافظی رو شنیدم!

همیشه ایمان داشتن به خدا،شرط بر این نیست که نماز بخونی و روزه بگیری.

همیشه خوبا توی خوبستان و بدا توی بدستان نیستن!

بعضی وقتا خود منم از حاجی مملکتم بهتر ترم اما چون اون نماز میخونه و من به جاش sms میدم،من کافرم؛اون خدا پرست!

آبی که صرف شستن جا نماز میشه و برقی که صرف خشک کردنش میشه اگه صرف شستن ریش کثیف و خشک کردن صورت کریح یعضی ها بشه،دیگه نمیگن "جا نماز آب میکشه"!

شناختن آدمای این چنینی زیاد مشکل نیست. کافیه فوت کنی تو گوشش،اگه حس کرد که از اون ترسناکاش نیست،ولی اگه طوفانو به سمتت هدایت کرد،دیگه بدون چیزایی تو مغزش ظبط و ثبت شده که واقعییت ها رو "نمیتونه"بپذیره!

خرسند شدیم از این که امروز،رنگی دگر است نه رنگ دیروز

تا شب نشده رنگ دگر شد،گفتند از این نکته هزار نکته بیاموز

فریاد زدیم که چرخ گردون،لیلا تو نداده ای به مجنون

فریاد بر آمد که خاموش،کم داد اگر نگیرد افسون

خاموش شدیمو در خموشی،رفتیم سراغ می فروشی

فریاد زدیم دوای ما کو؟گویند دواست باده نوشی!

هشیار نشد مگر که مدهوش،این بار گران بگیرم از دوش

آرام کنار گوش ما گفت:این بار گران تو مفت نفروش

از خود به کجا شوی تو پنهان،از خود به کجا شوی گریزان

بیداری دل چنین مخوابان،سخت آمده است مبخش آسان

هشیار شدیم از این که هستیم،رفتیمو در میکده بستیم

با خود به سخن چنین نشستیم،ما باده نخورده ایمو مستیم؟!

مسجد سر راه،از آن گذشتیم،بر روی درش چنین نوشتیم

در میکده هم خدای بینی،با مرد خدا اگر نشینی

+ نوشته شده در سه شنبه 3 اردیبهشت1387ساعت 12:11 توسط NaviD.TarSoO |

میشه اسم "روز خوبی بود" رو گذاشت روش. چون تا به امروز از چاله درم آورد!

چاله ای پر از کثافت، شرمندگی تو روی خدا! و کوچیکی جلوی شهوت...

مثل لذتی که میگن سخته، اما شیرین. البته من اولین بارمه که همچین لذتیو تجربه میکنم.

قبلا شنیده بودم درس خوندن هم همینطوره، اما من که اصلا درکش نمیکنم!(بیخیال)

بهش گفتم اینقدر3پیچی،خدا به دادم برسه! گفت:قسمت تو بود نوید،صبح ها اینقدر خسته بودم که تنهام!

حالا بابت اون روز اینقدر لذت دارم تو وجودم، که به چیز دیگه ای، رو نمیارم...

یه آرزوی به نظر خیالی،اما حالا دست یافته شده...

یه آدم که دستاشو برده بود بالا،از سرما خسته شده بود.اما یکی که ضد یخ کاسپین رو خدا گذاشت جلوش،به دادش رسید...

حالا منم و یه چاله که گذاشتمش پشت سر اما، دور و بر اون چاه که تا قبل از اینکه از چاله در بیام آرزو میکردم توش باشم اما از چاله بیرون بیام! یعنی یه جورایی چاه رو به چاله ترجیح میدادم!

یه کوچولو دیر کردم،که اونم مثل تمام مشکلات دیگم دلیلش رشد ناهنجار کمبودهای اقتصادی بود!

+ نوشته شده در یکشنبه 1 اردیبهشت1387ساعت 21:17 توسط NaviD.TarSoO

وقتی که خدا انسان رو آفرید نمی دونست که شیطان در مقابل انسان سجده نمی کنه و "میشه شیطان!" پس چرا میگن خدا انسان رو آفریده تا امتحانش کنه؟ مگه نه اینکه شیطان انسان رو گول میزنه تا گناه کنه؟ پس اگر شیطان دشمن انسان نمی شد کسی هم نبود تا انسان رو گول بزنه،به همین دلیل انسان همیشه عاری از گناه بوده.پس این امتحان چه فایده ای داشت؟ خوب اینکه از اول هم معلوم بود چی میشد!انسان درست رفتار میکرد چون شیطان "بدی" وجود نداشت،انسان دروغ نمی گفت چون شیطان "بدی" نبود که وسوسش کنه،انسان دزدی نمی کرد چون...

اگر فرضیه ی """هدف از آفرینش انسان امتحان کردنش بوده""" درست باشه پس سجده نکردن شیطان در مقابل انسان هم از پیش تعیین شده بود!

برای تفکیک این قضایا...

فقط 2راه برام مونده!

1:یا شیطان هیچ دخالتی در گناه کردن انسان نداره!

2:یا اینکه اصلا انسان برای امتحان آفریده نشده!

که هیچ کدومشونم هم با توجه به دین اسلامی که تا امروز یاد گرفتم منطقی نیستن!

+ نوشته شده در پنجشنبه 3 آبان1386ساعت 14:16 توسط NaviD.TarSoO |

پت (pat):آخی نگاش کن بیچاره معتاده،جون نداره راه بره! مت(mat):نه بابا کجاش بیچارست؟به درک، اراده داشت می خواست معتاد نشه؛مگه چاقو گذاشتن زیر گردنش که الاّ و بلاّ تو باید معتاد شی؟ پت (pat): نه خوب تقدیرش این بوده...

تقدیر یا اراده؟

(اون حرفای بالایی یه مثال بود!) کدومشون آینده ی من رو انتخاب میکنن؟ اینکه من بشم یه آدم کثیف تقدیر من بوده؟ یعنی از اول خدا می خواست من بد بشم؟ خدا به انسان قدرت اراده و تصمیم گیری داده تا راهشو خودش انتخاب کنه؛ولی قدرت تفکر هم بهش داده! پس تقدیر حقیقت داره ولی اینطور نیست که از پیش تعیین شده باشه. سرنوشت من دست خودمه،هم میتونم با گناهام از همین الان نابودش کنم،هم میتونم از همین الان درستشو درست کنم! اما این تفکر بد تو ذهن ما هست که میگیم:هر چی خدا بخواد! من نمیگم خواست خدا سهمی تو زندگی من نداره،ولی اینکه همش به خواست خدا باشه تفکر درستی نیست!!! پس گناه خودمو گردن خدا نمی ندازم،من گناه کارم و باعث و بانیش فقط خودمم!

گاهی اوقات تا اوج روم با این اوضاع خود را گویم

کدامین سوی خود را جویم

در اوج هستم اما بی سود!

چرا که مسیر سبز جایی دیگر سویی بهتر باید باشد

خطای من گامی ابتر بوده و بس...

+ نوشته شده در سه شنبه 13 شهریور1386ساعت 12:39 توسط NaviD.TarSoO |

کاش توبه وجود نداشت،یا حداقل یه بار برای همیشه بود. آخه این چه عدالتیه؟ امروز گناه میکنم فرداش توبه ی بخشایش همون گناه! امید خوبه،اما نه در این مورد. این از رحمت خداست که تا صد بار توبه رو قبول میکنه! خدایا ممنوتم از این لطف بی کرانت ولی آخه با این قانونی که وضع کردی ریشه ی گناه در من بیشتر میشه. این که میدونم بعد از هر گناه فرصت بخشایشی هم هست، هر بار انجام گناه بعدی برام آسون تر میشه! اما مشکل اصلی رحمت تو نیست؛ بی جنبه بودن منه! سوء استفاده کردن به مشامم خوش اومده. به قول خودمون سرم گیج رفته! هر بار میگم کاش این بار تو به ی آخرم باشه،اما...

کاش این بارم تو به ی آخرم باشه...

باید عادت باشد با هر آدم شاید خواهم آمد سوی گناه شاید راحت باید آیم سوی خدا تا هر توبه بشکستم را بشکن من را خدای من نه اینکه بازم فرصتی از نو کنی نثار گناه من بوده فرار از حقیقت "معصیتم" گاهی اوقات با خود گویم چرا تورا آن که بارها مرا به سوی خود دمید مرا کشاند بیرون از این مرداب جسم؛کردم از ذهنم فراموش؟!؟ من حتی خود را از لحظه ی شور گناه بردم از یاد،دادم بر باد شاید بر خاک باید بوسه زنم شاید در آتش سوزان غصل تعمید داده شوم؛شاید گرمای آتش دوزخ مرا به خود بیاورد،مرا به یاد بیاور ای تو که بازیگوش و گستاخ، با هوس درون خود مرا این چنین به بازی شهوت خواندی؛به رویایم خطور نداشت؛به ذهن من عبور نداشت،بذر امید در بهت غم آیا دارد اثر؟ آیا توبه بر من کند نظر؟ شاید گویی دیوانه ام،اما بدان دیوانگی امید توبه ی بعد است!

 شعرش مال خودمه هاااااا

+ نوشته شده در پنجشنبه 1 شهریور1386ساعت 16:27 توسط NaviD.TarSoO |

از ما می پرسند!

خدات کیه؟ اون که پیامبرا رو برای هدایت آدما فرستاد،پیامبرت کیه؟ اونکه امانتداری و راستگوییش زبانزد خاص و عام بود،امامت کیه؟اونکه عدالت و مردانگیش،نامردا رو به شرم می اورد! دینت چیه؟ همون دینی که عدالت،امانتداری،صداقت و ... شرط دارا بودن کلمه ی مسلمانیه!

من اینا رو خوب میدونم،همشونو حفظم؛ولی عمل میکنم؟ نوچ!!! یه روز یه نفر بهم گفت تو توی حوضه تحصیل میکنی؟ اینو به شوخی گفت ولی من به جدی گفتم: من بلدم چه شکلی ثواب میکنن ولی گناهکارم! من میخوام خوب باشم ولی بد شدم! من تو حسرت بوی بهشتم ولی میدونم جهنم جامه!

موقعی که شیطان به دستور خدا عمل نکرد و به انسان تعظیم نکرد،خدا با شیطان قرار گذاشت که میتونه انسان رو گمراه کنه ولی خدا با اطمینان گفت تو نمیتونی اینکارو کنی! پس به این فکر کن که ما هر بار که که گناه میکنیم؛ کوچیک یا بزرگ، خدا رو پیش شیطان شرمنده میکنیم!

خدایا به من بده آرامش روح

تا که بتونم بمونم آفرینش خوب

زود نکنم خودمو تسلیم معصیت جسم

اونکه بانی و باعث بد شدنم بود

+ نوشته شده در پنجشنبه 25 مرداد1386ساعت 22:36 توسط NaviD.TarSoO |

همیشه دوست دارم تو پیاده رویی راه برم که همه بلعکس من بیان!!! نمی دونم چرا وقتی یه آهنگی رو که خیلی ازش خوشم میاد رو اگه از زبون کس دیگه ای بشنوم دیگه دوسش ندارم! یه دسته کلید دارم 10 تا حلقه بهش آویزونه،شب اگه پیشم نباشه خوابم نمی بره.همیشه به این فکر میکنم که اگه رو سقف خونه زندگی می کردیم چه باهال میشد،خیلی کیف میداد.فکر کن روی پنکه بشینی و روش تاب بخوری تا از شدت سرگیجه بیفتی رو (سقف)!شلوار پارچه ای می پوشم ولی از کسایی که شلوار پارچه ای بپوشن بدم میاد! از کامپیوتر خسته شدم ولی شب و روز نشستم رو به روش!از صداهای بلند متنفرم ولی همیشه mp3 player با صدای بلند تو گوشمه! عاشق تنهایی ام ولی وقتی تنها میشم زودی خسته میشم!

من تنها اینطور نیستم،با چند نفر مثل خودمم دوستم،دلیل همچین علایق و میل به طلب همچین شرایطی فقط خستگی از بیخود بودنه!

 

کاش میشد رو آسمون با خودکارم خط بکشم

کاش میشد طعم دمای گرم آفتاب بچشم

کاش میشد یه تیکه ابر از اون بالا بدزدمو

تا ابد منت هر معصیت پلید جسمو نکشم

+ نوشته شده در دوشنبه 22 مرداد1386ساعت 0:30 توسط NaviD.TarSoO |

تا حالا قدرت فکر کردن به بدترین شکل های موجود مرگ رو داشتی؟

 1) فرض کن توی یه اتاق دربسته با درهای فولادی باشی و هیچ راه فراری نباشه و از یه روزنه آب بیاد تو اون اتاق! اصلا درد نداره ولی همین که میدونی باید منتظر مرگ تا چند دقیقه ی دیگه باشی،اونم از خفگی تو آب از خیالی از دردا بدتره!

 2) تصور کن به دلیلی توی یه محفظه بسته گیر می کنی که هوا فقط برای یکی دو دقیقه کافیه! حالا به نظرت این شکل مرگ سخت تره یا خفگی توی آب؟؟؟ من فکر می کنم خفگی بدون آب سخت تره.چون شنیدم وقتی آدم تو آب خفه میشه آب میره تو ریه هاش و کم کم بیهوش میشه،پس قاعدتا زودتر میمیره و کمتر ذجر میکشه.

3) مرگ از شدت خونریزی هم خیلی دردناکه.فکرشو کن دستو پاهاتو ببندن و میخ فرو کنن تو بدنت.اینقدر این کارو ادامه بدن تا خلاص شی!

 4) ولی حتم دارم به این یکی خیلی فکر کردی: از صبح که بیدار میشی گناه کنی تا موقعی که می خوای بخوابی! به خود خدا قسم این بدترین (شکل زندگی ) می تونه باشه! داشتم در مورد مرگ می گفتم.به نظر من این زندگی از صد تای اشکال سه مورد مرگ بالایی تحشتناک تر تره!ولی چون ظاهرش خوبه و گول میزنه باعث میشه دردشو احساس نکنیم!

+ نوشته شده در سه شنبه 16 مرداد1386ساعت 19:7 توسط NaviD.TarSoO |

صبح تا شب خودم نیستم! ولی شب تا صبح به این دلیل خودم هستم چو ن فقط خودم هستم و خودم.چرا؟ خوب معلومه دیگه! اگه قرار باشه صبح تا شب همونی باشم که واقعا هستم که نمیشه! یعنی میشه ولی من نمی تونم! خوب همه می فهمن من کی هستم! ولی ای کاش اینطور نبود.کاش میشد همونی باشم که هستم! یاد آهنگ (نقاب) سیاوش قمیشی افتادم! اونم درد منو داشته! عجب!!!!!!! خوبه پس حد اقل میدونم یه همدرد هم دارم...

این جمله رو معلم اول دبیرستانم گفته و برای هر کسی گفتم  برداشت خاص خودشو داشته! اگه کسی دوسداشت برداشت خودشو از این جمله به من بگه!

شکر تلخ است اگر شیرین نباشد!!!

+ نوشته شده در جمعه 12 مرداد1386ساعت 13:54 توسط NaviD.TarSoO |

تا حالا فکر کردی جریان باد از کجا شروع میشه؟ به اینکه چرا آب بی رنگه چی؟ به اینم فکر نکردی! مگه نمی گن خدا از آینده ی ما خبر داره؟ پس چرا میگن خدا انسان رو آفریده تا امتحانش کنه! فکر میکنی اگه بال داشتی و پرواز می کردی،اینقدر بالا می رفتی که به ابرا برسی،میتونستی ابرا رو لمس کنی؟ فلسفه ی گلبول سفید بدن انسان رو میدونی؟ وقتی قسمتی از بدن انسان زخم میشه و خون میاد گلبول های سفید خودشونو فدای انسان می کنن! فکر کن ببین تو برای کی میتونی این کارو کنی!!!!

+ نوشته شده در یکشنبه 31 تیر1386ساعت 14:54 توسط NaviD.TarSoO |

وقتی که پنجره رو باز میکنم هوای خونه گرم میشه.وقتی که پنجره رو میبندم دلم برای بیرون تنگ میشه! به آسمون که نگاه میکنم آبی به نظر میرسه ولی تا سرمو میارم پایین صدای غرش میاد! دلم هوس مرگو کرده. چون دیگه دلم نمی خواد تو این دنیا بمونم و گناه کنم. مرگ که به سراغم نمیاد حد اقل تا دم مرگ ببرم خدا! هرکس برام آرزوی عمر طولانی میکنه انگار که داره نفرینم میکنه.نمیدونم اونایی که درخواست عمر طولانی از خدا میکنن چه خوبی از این دنیا دیدن؟!!! یا دلیل این کارشون ترس از مرگه؟

+ نوشته شده در پنجشنبه 21 تیر1386ساعت 11:52 توسط NaviD.TarSoO |

سلام.من بازم برگشتم،حالا شاید تویی که داری اینو میخونی بگی آخه کی منتظر برگشت تو بوده بیچاره؟! خوب راستم میگی. ولی همینطوری برا خنده گفتم که برگشتم و منظور دیگه ای هم نداشتم. نظر بدی یا ندی به حال من اصلا فرقی نمیکنه.حالا فرض کنیم نظر هم دادی!بعدش؟ اتفاق خاصی افتاد؟ آمریکا حمله کرد؟ دیوارای اتاق من رنگ شد؟ کفشام واکس زده شد؟ گرسنگیم برطرف شد؟ درسم خوب شد؟ این وبلاگ بهتر شد؟ دیدی؟ دیدی که با نظر دادن تو هیچ تغییری ایجاد نشد!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 16 فروردین1386ساعت 23:49 توسط NaviD.TarSoO |

سلام. من نه عاشقم نه غمی تو زندگیم دارم. این شعرایی هم که پست میکنم فقط برای خندست البته نه به طور کامل. میدونم الان تو دلت میگی چه جلب! اولش میخواستم آهنگ بزارم، ولی بیشتر تر که فکریدم پیش خودم گفتم که چی بشه؟ که چند نفر آویزون مثل خودم دانلود کننو گوش بدن. بعدش؟ هیچی! ولی الان که شعر میزارم خیلی احساس خوبی دارم.خیلی کیف میده.حالا شاید تو دلت بگی که این حرفا به من چه ربطی داره. جهت اطلاع: اینا اصلا به تو ربطی نداشت،فقط نوشتم که بعدا خودم بخونمو بخندم.

خنده خیلی کیف میده...

+ نوشته شده در پنجشنبه 10 اسفند1385ساعت 21:57 توسط NaviD.TarSoO |

کاش.ای کاش.ای کاش فردا که میرم مدرسه یه تریلی با سرعت  200کیلومتر محکمو پر شدت بزنه زیرم طوری که نتونن جنسیتمو تشخیص بدن و همینطور هویت پوچمو.به همون خدایی که به زور هلم داد تو دنیا قسم که آرزومه که تو همین سن 16 سالگی بمیرم.2 تا از دلایل زیاد این آرزومو میگم.

اولیش:اگه الان بمیرم خیلی ها میگن گناه داشت جوونمرگ شد(برام فاتحه میفرستن)ولی وقتی آدم پیر باشه و بمیره مردم میگن عمر خودشو کرده بود.

دومیش:شنیدم آدم هر چی سنش کمتر تر باشه گناهاش هم کمترن.من با وجود اینکه سنم خیلی کمه ولی خیلییییییی گناه کردم.تصورش هم نمیتونی کنی!اصلا هم به تو ربطی نداره که گناهام چی هستن...

به قول یه نفر:خنده ی تلخ من از گریه غم انگیز تر است،کارم از گریه گذشته,بدین میخندم

+ نوشته شده در پنجشنبه 10 اسفند1385ساعت 21:24 توسط NaviD.TarSoO |

اي فرزند آدم...

من سخنانت را ميشنوم وقتي که با من حرف ميزني و درد دل باز ميگويي

تو نيز سخنان مرا در کتابم بخوان که فرشتگانم بر تو فرود آورده اند و من بدان وسيله با تو سخن ميگويم

اگر با من انس بگيري تو را از همگان بي نياز ميکنم، و اگر با غير من مانوس شوي در هر کاري محتاج و گرفتار خواهي ماند

اي فرزند آدم

دل به دنيا مبند و با دنيا انس نگير

، دنيا

بسيار کوچکتر از آن است که پاداش حتي لحظه اي از خاطر تو باشد و بهاي حتي پاره اي از دل تو شمرده شود

جان آسماني تو جز من قيمتي ندارد و جز بهشت من

هيچ چيز نميتواند هزينه ي وجود تو را جبران کند

 اي فرزند آدم

در شگفتم! چگونه تو با مردم انس مي گيري و به ديگران دل ميبندي در حالي که ميداني تنها خواهي مرد

و ميداني تنها در قبر خواهي خفت وتنها در پيشگاه من خواهي ايستاد و تنها حساب پس خواهي داد؟

آيا انديشيده اي چقدر تنها خواهي بود؟

ساعتي؟

روزي؟

ماهي ؟

سالي؟

چند هزار سال؟

چند ميليون سال؟

 با خودت فکر کن و بينديش .هر قدر که قرار است پس از مرگ با من تنها باشي ،در دنيا با من انس بگير

اگرلحظه اي، لحظه اي و اگر هميشه، هميشه

 اي فرزند آدم

به عبادتم روي آور تا دلت را از خودم پر کنم و جانت را از سرخوشي همراهيم آکنده سازم

و مشکلات تو رابرطرف نمايم و روزي تو را مهيا گردانم ،نام مرا بر زبان آور و مرا ياد کن تا من نيز به ياد تو باشم

اگر مرا پنهاني ياد کني ،تو راپنهاني ياد ميکنم و اگر نامم را آشکارا و در حضور ديگران بر زبان آوري

،در جمعي گرامي تر از جمع آدميان از تو ياد ميکنم

 اي فرزند آدم

آنکه مرا دوست دارد فراموشم نمي کند

من هر شب به سراغ دوستان و ياران خود مي آيم و چشمانشان را بر دل هايشان مي گشايم

تا با من رو در رو سخن بگويند و در تاريکي شب با من حرف بزنند

و مرا نزديک خود بيابند و پاسخ مرا به پرسش هاي خود بشنوند

 اي فرزند آدم

آيا دلت نمي خواهد به ديدارم بيايي؟آيا دلت براي گفت و گوي من تنگ نشده است؟

آيا نميخواهي جامه ي نو بپوشي و خود را خوشبو کني و هديه اي برداري وشاخه گلي در دست بگيري و به خانه ي معشوق رهسپار شوي؟

 اي فرزند آدم

...آنان که با من قهر کرده اند و از من بريده اند ،اگر مي دانستند چه اندازه به ديدارشان مشتاقم و انتظارشان را ميکشم

...آنان که با من به دشمني برخواسته و در مقابل اقتدار و عظمت من تيغ پيکار و کارزار کشيده اند اگر ميدانستند چه مايه دوستي و مهرشان دل بسته ام

آنان که روي از درگاه من بر گردانده اند اگر مي دانستندچقدر دلم برايشان تنگ شده است

اگر ميدانستند بند بند وجودشان به شوق من از هم ميگسست و پاره هاي جانشان به اشتياق از هم ميگسيخت و دل و قلبشان از خوشي آب مي شد

اگر مي دانستند...

+ نوشته شده در شنبه 9 دی1385ساعت 19:59 توسط NaviD.TarSoO |